![]() |
![]() |
|
|
توی این نگاه پرازتمنا یک رازهست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی |
|
|
مادر می خواستم بگویم به اندازه ستاره های اسمان دوستت دارم ، دیدم کم است . خواستم بگویم به اندازه زیبایی ماه ، ولی دیدم که ماه از روی زیبای تو خجل است پس گفتم به اندازه گرمای خورشید ، فهمیدم که گرمای ان در برابر گرمی دستانت خیلی کم است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط علی |
|
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط علی |
|
|
چرا ستاره های آسمان من همیشه خاموشند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط علی |
|
|
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط علی |
|
|
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط علی |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تقدیم به تمامی بچه های خوانسار
|
|
RSS
|