یک جرعه زندگی
یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم ویران شود این شهر که میخانه ندارد بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار ای دل من گرچه در اين روزگار ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم بگو آب، تا باران شوم و ببارم بر دل نا آرامت ... بگو آتش، تا سردی زمستان را بر تو حرام کنم، با گرمی دستانم... بگو نفس، تا بدمم در میان لب های رنگ باخته ات!..بگو نگاه، تا چشم های بی کلک ات را قاب بگیرم با نگاهم... حالا بگو نرو، بگو بمان، صدایم کن...بلند...به اسم، تا من از ته دل برایت بخندم!...
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گرچه در چشم تو لیلی است به هر جزئی ز حسن او قصوری است ز حرف عیب جو مجنون بر اشفت در ان اشفتگی خندان شد و گفت : اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو که دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو دل مجنون ز شکر خنده ، خون است تو لب می بینی و دندان که چون است کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه ان لیلی است کز من برده آرام توی این نگاه پرازتمنا یک رازهست. مادر می خواستم بگویم به اندازه ستاره های اسمان دوستت دارم ، دیدم کم است . خواستم بگویم به اندازه زیبایی ماه ، ولی دیدم که ماه از روی زیبای تو خجل است پس گفتم به اندازه گرمای خورشید ، فهمیدم که گرمای ان در برابر گرمی دستانت خیلی کم است . روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟!
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
رازی به سنگینی کوه به وسعت دریای دل به آبیای آسمان رویای وصال
راز ی برخاسته از آینه نگاه تو
رازی آمده برجان بی ریای پرازصداقت تو.
مادر تو را به اندازه ی خدای بزرگی که می پرستم
دوست می دارم
| Design By : Night Skin |








