تبليغاتX
یک جرعه زندگی


یک جرعه زندگی

یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم ویران شود این شهر که میخانه ندارد

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت توسط امیرعلی | |

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی بکام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط امیرعلی | |

بگو آب، تا باران شوم و ببارم بر دل نا آرامت ... بگو آتش، تا سردی زمستان را بر تو حرام کنم، با گرمی دستانم...

بگو نفس، تا بدمم در میان لب های رنگ باخته ات!..بگو نگاه، تا چشم های بی کلک ات را قاب بگیرم با نگاهم...

حالا بگو نرو، بگو بمان، صدایم کن...بلند...به اسم، تا من از ته دل برایت بخندم!...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت توسط امیرعلی | |

مجنون

به مجنون گفت روزی عیب جویی

 که پیدا کن به از لیلی نکویی

 که لیلی گرچه در چشم تو لیلی است

 به هر جزئی ز حسن او قصوری است

 ز حرف عیب جو مجنون بر اشفت

 در ان اشفتگی خندان شد و گفت :

 اگر در دیده ی مجنون نشینی

 به غیر از خوبی لیلی نبینی

 تو که دانی که لیلی چون نکویی است

 کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

 تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز

 تو چشم  و او نگاه ناوک انداز

 تو مو بینی و مجنون پیچش مو

 تو ابرو ، او اشارت های ابرو

 دل مجنون ز شکر خنده ، خون است

 تو لب می بینی و دندان که چون است

 کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

 نه ان لیلی است کز من برده آرام

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط امیرعلی | |

توی این نگاه پرازتمنا یک رازهست.
رازی به سنگینی کوه به وسعت دریای دل به آبیای آسمان رویای وصال
راز ی برخاسته از آینه نگاه تو
رازی آمده برجان بی ریای پرازصداقت تو.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط امیرعلی | |

مادر می خواستم بگویم به اندازه ستاره های اسمان دوستت دارم ، دیدم کم است . خواستم بگویم به اندازه زیبایی ماه ، ولی دیدم که ماه از روی زیبای تو خجل است پس گفتم به اندازه گرمای خورشید ، فهمیدم که گرمای ان در برابر گرمی دستانت خیلی کم است .
مادر تو را به اندازه ی خدای بزرگی که می پرستم
دوست می دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط امیرعلی | |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط امیرعلی | |


Design By : Night Skin