![]() |
![]() |
|
|
بگو آب، تا باران شوم و ببارم بر دل نا آرامت ... بگو آتش، تا سردی زمستان را بر تو حرام کنم، با گرمی دستانم... بگو نفس، تا بدمم در میان لب های رنگ باخته ات!..بگو نگاه، تا چشم های بی کلک ات را قاب بگیرم با نگاهم... حالا بگو نرو، بگو بمان، صدایم کن...بلند...به اسم، تا من از ته دل برایت بخندم!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت توسط علی |
|
|
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گرچه در چشم تو لیلی است به هر جزئی ز حسن او قصوری است ز حرف عیب جو مجنون بر اشفت در ان اشفتگی خندان شد و گفت : اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو که دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو دل مجنون ز شکر خنده ، خون است تو لب می بینی و دندان که چون است کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه ان لیلی است کز من برده آرام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط علی |
|
|
توی این نگاه پرازتمنا یک رازهست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی |
|
|
مادر می خواستم بگویم به اندازه ستاره های اسمان دوستت دارم ، دیدم کم است . خواستم بگویم به اندازه زیبایی ماه ، ولی دیدم که ماه از روی زیبای تو خجل است پس گفتم به اندازه گرمای خورشید ، فهمیدم که گرمای ان در برابر گرمی دستانت خیلی کم است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط علی |
|
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط علی |
|
|
چرا ستاره های آسمان من همیشه خاموشند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط علی |
|
|
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تقدیم به تمامی بچه های خوانسار
|
|
RSS
|