یک جرعه زندگی
یاسهای سپید را به پیشوازت خواهم فرستاد در جشن مهربانانه ی باران تا قدومت را نوازش کنند و مریمهای سفید را تاقی بر سرت خواهم کرد تا حریر بدنت در زیر قطره های باران عشق تکیده نشوند و تو را تا آن زمان که نفس در سینه دارم دوست خواهم داشت. چشمان همچون نیلوفرت را با شقایق دشت پیوند میزنم تا دنیا همیشه برایت ارغوانی باشد و نامت را بر گلبرگهای گل سرخ خواهم نوشت و آنرا در خانه ی نسترن محفوظ خواهم کرد تا روزی که رازقی ها نوید آمدنت را برایم بیاورند و تا روزی که نرگس وجودم پژمرده شود..... هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم. چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی..... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری.... حرف دل بیان کردن سخته اگه ادبیات درستی رو بکار نبردم عذر خواهی میکنم. با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم وقتی که به هم که میرسیم سه نفریم من وتو وبوسه از هم که جدا میشویم چهار نفریم تو وتنهایی من وعذاب عشق... براي آنان که چنين دوست میدارند ، خاک چندان وسيع نيست.اندوه کوهی نيست که از آن بالا رويم و گودالي نيست که در آن سر نگون شويم اندوه راه صافی است که از امروز به فردا ميرود . و من با تنهايی خود بلوری تراشيده ام به ابعاد جهان و آنرا در دريای اشک خود رها شبی غصه ها را صدا می کنم حساب دلم را جدا می کنم چه دارم به جز یک دل سوخته دلی از شرار غم افرو خته غم دل که جان را شرر می زند بدین سینه هر لحظه سر می زند به هرکس که رو کردم او پشت کرد کف باز امید را مشت کرد تبسم به رویش زدم اخم کرد رخ طفل جان مرا زخم کرد ندا یم شنید ید و پنهان شد ید به پنهانی من نمایان شد ید کسی در به روی دلم وا نکرد ز روزن کسی هم تماشا نکرد نپرسید از من کسی درد مرا که چون می گذارم شب سرد را من و غم دو همزاد دیرینه ایم من و غم دو همزاد دیرینه ا در خلوتی به بيکرانی تنهایی سر دفتر عالم معانی عشق است سر بیت قصیده ی جوانی عشق است ای آنکه نداری خبر از عالم عشق ا ین نکته بدان که زندگانی عشق است! من نمی دونم شاعر این شعر کیه فقط همین و می دونم که انگار نفسش از جای گرم دراومده وگر نه عمرایه چنین حرفی می زد. شایدم با ساختار من سازگاری نداره ... نمی دونم بهر حال که ما ازش خیری ندیدم می گم چرا... دانی دم مرگ شمع به پروانه چه گفت عاشق بیچاره فراموش شدی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد ای دوستان به خداکه بی وفایی نکنید ازعاشق دل خسته جدایی نکنید یااینکه وفاکنیدتاآخرعمر یااینکه ازاول آشنایی نکنید
ادامه مطلب
ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحلهاى كه هستم احساس مىكنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مىدهى، آيات مقدس خود را به من مىنمايى و مرا عبرت مىدهى! چهبسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مىكنيم، پايين و بالا مىرويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.
منتظر شما
ادامه مطلب

ادامه مطلب
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
.
کردم...

دردهای فروخورده را
مرهم می نهم
و نوشتن التيامی ست
پس از التهاب
می نويسم
پس...
جان بگيرد استخوانم
يا که جانم ![]()


| Design By : Night Skin |














