تبليغاتX
یک جرعه زندگی


یک جرعه زندگی

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

خیلی یا مثل این هستند تو نباش

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

برای او که همیشه انتظار آمدنش را میکشم.......

یاسهای سپید را به پیشوازت خواهم فرستاد در جشن مهربانانه ی باران

تا قدومت را نوازش کنند و مریمهای سفید را تاقی بر سرت خواهم کرد تا

حریر بدنت در زیر قطره های باران عشق تکیده نشوند و تو را تا آن زمان که

نفس در سینه دارم دوست خواهم داشت. چشمان همچون نیلوفرت را با

شقایق دشت پیوند میزنم تا دنیا همیشه برایت ارغوانی باشد و نامت را

بر گلبرگهای گل سرخ خواهم نوشت و آنرا در خانه ی نسترن محفوظ خواهم

کرد تا روزی که رازقی ها نوید آمدنت را برایم بیاورند و تا روزی که نرگس

وجودم پژمرده شود.....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.
ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحلهاى كه هستم احساس مىكنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مىدهى، آيات مقدس خود را به من مىنمايى و مرا عبرت مىدهى! چهبسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مىكنيم، پايين و بالا مىرويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست
.
منتظر شما


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای انکه لبریز از کینه و نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی.....

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری....

حرف دل بیان کردن سخته اگه ادبیات درستی رو بکار نبردم عذر خواهی میکنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

وقتی که به هم که میرسیم

سه نفریم

من وتو وبوسه

از هم که جدا میشویم

چهار نفریم

تو وتنهایی

من وعذاب

عشق...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

براي آنان که چنين دوست میدارند ، خاک چندان وسيع نيست.اندوه کوهی نيست که از آن بالا رويم و گودالي نيست که در آن سر نگون شويم اندوه راه صافی است که از امروز به فردا ميرود . و من با تنهايی خود بلوری تراشيده ام به ابعاد جهان و آنرا در دريای اشک خود رها کردم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

من و غم

شبی غصه ها را صدا می کنم حساب دلم را جدا می کنم

چه دارم به جز یک دل سوخته دلی از شرار غم افرو خته

غم دل که جان را شرر می زند بدین سینه هر لحظه سر می زند

به هرکس که رو کردم او پشت کرد کف باز امید را مشت کرد

تبسم به رویش زدم اخم کرد رخ طفل جان مرا زخم کرد

ندا یم شنید ید و پنهان شد ید به پنهانی من نمایان شد ید

کسی در به روی دلم وا نکرد ز روزن کسی هم تماشا نکرد

نپرسید از من کسی درد مرا که چون می گذارم شب سرد را

من و غم دو همزاد دیرینه ایم من و غم دو همزاد دیرینه ا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

در خلوتی به بيکرانی تنهایی
دردهای فروخورده را
مرهم می نهم

و نوشتن التيامی ست

پس از التهاب

می نويسم

پس
...
جان بگيرد استخوانم

يا که جانم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

سر دفتر عالم معانی عشق است سر بیت قصیده ی جوانی عشق است ای آنکه نداری خبر از عالم عشق ا ین نکته بدان که زندگانی عشق است! من نمی دونم شاعر این شعر کیه فقط همین و می دونم که انگار نفسش از جای گرم دراومده وگر نه عمرایه چنین حرفی می زد. شایدم با ساختار من سازگاری نداره ... نمی دونم بهر حال که ما ازش خیری ندیدم می گم چرا...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

 

دانی دم مرگ شمع به پروانه چه گفت

عاشق بیچاره فراموش شدی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

طولی نکشدتونیزخاموش شوی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

در خواب ناز بودم شبي.... ديدم كسي در مي زند.... در را گشودم روي او .... ديدم غم است در مي زند.... اي دوستان بي وفا ازغم بياموزيد وفا.... غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند.... ترسم از آن شب كه دگر او به من سر نزند.... تنهاي تنها مي شوم اگر كه او در نزند.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

ای دوستان به خداکه بی وفایی نکنید

ازعاشق دل خسته جدایی نکنید

یااینکه وفاکنیدتاآخرعمر

یااینکه ازاول آشنایی نکنید

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |

                                سلام

    رز

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت توسط امیرعلی | |


Design By : Night Skin