یک جرعه زندگی
سلامی به پاکی قلب تو دوست خوبم ای رهگذر! ای ناشناس آشنایم! هر نغمه ی هر تار تک چنگ حزینم: هر تک طپش- در قلب من، تک زنگ شومی است... پشتم اگر- چون آسمان- تا گشته ای دوست! باور کن! ای دیر آشنای ناشناسم! صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود. به مهر تو ای ماه زیبا قسم رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، ای کاش...
تک افتاده...
ای رهگذر!... ای آشنای ناشناسم...
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جستجوی کاروان زندگی ها ...
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم...
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم...
در هر کران، از آسمانی بی ستاره...
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
من، شاعری هستم که دیوانم تو هستی!
سر خورده از ایمان پوچ آسمانها:
روی زمین زنده،ایمانم تو هستی...
محکوم اگر هستم، به زعم شب پرستان:
آزاده زندانبان زندانم، تو هستی...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(آنی) تب افزا، از جهانی ناله دارد...
نامم:(شرنگی) سینه سوز و کینه افروز
از جام شهد سر گذشتی- واله دارد...
هر قطره خون در هر رگ بی صاحب من ...
فرمان عصیان از دل صد لاله دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
بر تک مزار پرت دیروز سیه روز...
هر قطره اشکم: مهد لبخندی زفرداست...
لرزنده، بر رخسار شادی سوز امروز...
تک پرچمی هستم، به دست مست ابلیس
بر تارک نعش خداوندان دیروز...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
چون و چرایش را مپرس از من ، گناهست!
بار خمیده پشت من: هفت آسمان اشک...
هفتاد دریا، آسمان گم کرده- آه است...
کوهی که از پشتم فلک را می کند سیر:
تک دره ی وارونه ای در قعر چاه است...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ای رهگذار بیکس پس کوچه ی زیست!
در قلب شب. گر -غیر شب- چیز دگر هست...
در قلب من- جز قلب من- چیز دگر نیست...
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

فریاد! فریاد!
فریاد! فریاد!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام.
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر:
خون می فشاند- جای می_ بر جام ایام!
فریاد! فریاد!
از دامن یخ بسته و متروک الوندتا بیکران ساحل مفلوک کارون
هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق.
هر جا که قلبی زنده، مدفون گشته در خون...
هر جا که آه بیس آوارگی ها...
دل می شکافد، در خم پس کوچه ی مرگ:
در سینه ی بی صاحب یک طفل محزون...
هرجا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخ:
بر دیده ی بیکاری بد بخت فرداست...
هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیز:
از شیون تک سرفه ی خونین شبهاست.
یا جان انسانی، بساز مطرب پول:
بازیچه ای بر سردی لب دوز لبهاست.
هر جا که رنگ زندگی، از چهره ی عشق:
از ترس فرداهای نا کامی، پریده است.
یا هستی و ناموس فرزندان زحمت:
یا مال مشتی رهزن دامن دریده است.
یا آتش عصیان صدها کینه ی گیج:
در تنگ شب- در خون خاموشی طپیده است...
دریا... بدریا...
صحرا بصحرا- سر بسر- تا اوج افلاک:
آنسان که من کوبیده ام بر فرق اوراق.
فریاد عصیان؛ از تک دلها رمیده ست
فریاد !.. فریاد!..
شامم سیه - بامم سیه - دل رفته بر باد...
سرگشته ام در عالمی سر گشته بنیاد.
کاشانه ام: سرپوش عریان سفره ی فقر.
گمنامی ام: تابوت یادی رفته از یاد.
در سینه ام دیگر نشانی از نفس نیست.
در خانه ام جز سایه ی بیگانه، کس نیست...
دیوانه شد؛ ز بس بیگانه دیدم!
بیگانه با خود؛ بسکه (خود) دیوانه دیدم
پروردگارا!
پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟
فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟
فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟
رفتند!... مردند؟!
فریاد!... فریاد!
ای زندگی ها..!
ای آرزوها..!
ایآرزو گم کرده خیل بینوایان!
ای آشنایان!
ای آسماتها! ابرها! دنیا! خدایان!
عمرم تبه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای!
آخر بگویید!
بر هم درید این پرده ی تاریک ابهام!
کشکول نا چاری بدست و، واژگون پشت:
تا کی پی تک دانه ای: پابند صد دام!؟
تا کی ستم پی سایه ی بیگانه بر سر:
لب بسته- سرگردان، ز سرسامی بسرسام!؟
فریاد..! فریاد..!
فریاد از این شام سیه کام سیه فام!
فریاد از این شهر!
فریاد از این دهر!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام؟
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر
خون می فشاند- جای می -بر جام ایام
فریاد..! فریاد..!
آری؟ بدینسان تلخ و طوفانزا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز!
لیکن شما، تک شاعران پنبه در گوش
بازیگران نیمه شبهای گنه پوش...
محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش..
در انعکاس شکوه ها ، خاموش، مردید؟!
آخر.. خداوندان افسونهای مطرود!
سر گشتگان وادی دلهای مفقود.!
تا کی اسیر «خاطرات عشق دیرین»!؟
مجنون صدها لیلی وهم آفریده...
فرهاد افسون تیشه ی افیون شیرین؟!
تا کی چنین کوبیده روح و منگ و منکوب،
بی قید و بی عار.
در خلوت تار خرابات تبهکار.
اعصابتان محکوم تخدیر موقت.
احساس صاحب مرده تان بازیچه ییاد...
افکارتان سر گشته در تاریکی محض:
درحسرت آلوده پستانی هوسبار؟!
زیباست گر پستان دلداری که دارید...
دلداراز دلداده بیزاری که دارید..
؟آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر
یا صد هزاران عصمت آواره دارد؟!
ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر..
آن شاعر قلب...
کاندر بسیط این جهان بیکرانه..
دل بر خم ابروی دلداری سپارد!
شاعر؟! چرا شاعر؟ چه شاعر؟ هرزه گویان!
کور است و بیگانه است با این ملک وملت،
جانی است، هر کس کاندرین شام تبهکام!
این تیره قبرستان انسان های محروم..
با علم بر بدبختی این ملک بدبخت..
بر پیکر ناکامی این قوم ناکام:
رقصان به ا فسون می و محسور افیون:
گیرد زیاری کام و، بریاری دهد کام!
من شاعر عصیان انسانهای عاصی.
افسون شکن ناقوس دنیای فسانه.
دردی کش میخانه ی آزرده بختان.
مطرود در گاه خدایان زمانه..
تا ظلمت افکن صبح فردازای فردا:
در خدمت این شکوه های بیکرانه...
چون آسمانی طایری، ابر آشیانه...
با هر کلام و هر طنین و هر ترانه .
دل می زنم - در تنگ شب - صحرا به صحرا ...
تا جویم از فردای انسانی، نشانه...
............................
قسم
به چهر تو ای مهر رخشا قسم
به آن سینه ی همچو صبح بهار
به آن زلف چون شام یلدا قسم
به آن شکرین خنده ی نوشبار
به آن دیدگان فریبا قسم
به آهی که از سینه ای سوخته
کشد شعله تا عرش اعلا قسم
به آن دردمندی که نومید وار
فرو بسته چشم از مداوا قسم
به گم کرده راهی که از کاروان
جدا مانده افتاده از پا قسم
به خونین جگر لاله ی داغدار
که بنشسته تنها به صحرا قسم
به موجی که از دست ساحل مدام
خورده سیلی بی محابا قسم
به مهر و ماه و چرخ و فلک
به کوه و به دشت و به دریا قسم
به جانهای از عاشقی بی قرار
به دلهای عشاق شیدا قسم
به آن ناله هایی که پر می کشد
به سوی خدا نیمه شبها قسم
به دلدادگان پریشان چو من
که در کودکی یارند رسوا قسم
به عمری که در آرزویت گذشت
به دیروز و امروز و فردا قسم
به آیین طنازی و دلبری
به شیرین، به لیلا ، بتعذرا قسم
به پرهیز و تقوی و زهد و دروغ
به ساغر، به مینا، به صهبا قسم
به میخانه و مسجد و خانقاه
به دیر و کنشت و کلیسا قسم
به حور و پریزادو جن و ملک
به جنت ، به آدم ، به حوا قسم
به آن پرتو آتش ایزدی
که تابید بر طور سینا قسم
به هر دین که داری و هر مذهبی
به یحیا به موسی به عیسی قسم
که عشقت ز دل رفتنی نیست نیست
به ذات خداوند یکتا قسم.
بنمای رهی که رهنماینده تویی
بگشای دری که در گشاینده تویی
زنگار غمان گرفت دور دل من
بزدای که زنگ دل زداینده تویی
*******************
نی از تو حیات جاودان می خواهم
نی عیش تو و غم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم
هر چیز رضای توست آن می خواهم
*******************
بادا کرم تو بر همه پاینده
احسان تو سوی بندگان آینده
بر بنده خود گناه را سخت مگیر
ای داور بخشنده بخشلینده
*******************
ای واقف اسرار ضمیر همه کس
در حالت عجز دستگیر همه کس
از هرگنهم توبه ده و عذر پذیر
ای تئبه ده و عذر پذیر همه کس
*******************
دل درد تو را به جان مداوا نکنند
در عشق تو جان ز غم محابا نکنند
ما را و غمت به کس نگوییم اگر
بوی جگر سوخته رسوا نکنند
*****************
گر آب دهی نهال ، خود کاشته ای
ور پست کنی بنا ، به خود افراشته ای
من بند نمانم که تو پنداشته ای
از دست می افکنم چو برداشته ای
*****************
این جهان و آن جهان و هر چه هست
عاشقان را روی معشوق است وبس
گر نباشد قبله عالم مرا
قبله من کوی معشوق است و بس
******************
من گریه به خنده در همی پیوندم
پنهان گریم به آشکارا خندم
ای دوست گمان مبر که من خرسندم
آگاه نه ای که چون نیاز مندم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق از هر بي سرو بي پايي نکنيم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منظورم با تو بود اخلاقت خوب کن حسود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
کاش راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش از پا در نمی افتاد، هر سو رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت» می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت

مادر، اي مهربانترين خلقت هستي ، روزت مبارک
مادر تو در زيبايي سيرت، گلي. بايد بگويم كهبرتري. بايد بگويم اقيانوس مهري...نه، مهرتجهانگير است. بگويمآبشار عاطفهاي... نه،عطوفت تو در همه دنيا جاري است چه گويمتكه به هر چه اشارت كنم نشاني از تو دارد. مادرآغوشت كانون عشقي است كه هيچ عاشقي نتواندتوصيف كند. هيچ مهرورزي نتواند مهرباني آن راتعريف كند. خدايا سپاس و ستايش تو را سزاستكه ماوراء نقطه عطف پيدايش زيبايي، صفا، مهر و ازهمه بالاتر عشق را ،مادر قراردادي. آري! لياقت مادر راسزاست كه واجب است بهشت را زير پاي اوجستجو كنم. كدام بهشت، همان بهشتي كه گلهايش طراوات و شادابي باغ دامان مادر رادارد. همان بهشتي كه همه ملائك ثنا گوي يكلحظه بي خوابي مادر است بلي! بهشتي كه درپرورشگاه نوازش آن انبياء و اولياء تعليم و تربيتميبينند. بهشتي كه از فروغ روشنايي آندانشمندان زيادي تجسس و كشفيات داشتهاند تاجهان رو به پيشرفت گذارد، بها دارد و بهايشعنايت خداي يگانه است كه مادر ناميده شد.
| Design By : Night Skin |













