تبليغاتX
یک جرعه زندگی


یک جرعه زندگی

خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند!
 
انگشتای بغض گلوش رو فشار میداد دوست داشت گریه کنه
 
ولی نمی تونست
 
وقتیکه صدای غم زده اش را شنیدم دلم آتیش گرفت
 
صداش می لرزید ...
 
و من فقط سکوت کردم
 
                                                                                                  میدونم    
 
سخته مرگ یه ستاره را دیدن
 
امشب آسمون دل اون یه ستاره کم داره
 
دعا میکنم که همیشه آسمون دلت پر ستاره باشه و غروب به دلت راه پیدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

خوب بايد زشت يا زيبا گذشت
محنت پيدا و نا پيدا گذشت
روز در شب شدوشب تا سحر
بر دلم انديشه فردا گذشت
صبحدم كابوس وحشتزا رسيد
شامگه روياي جانفرسا گذشت
تا به كي امروز و فردا مي كني
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
گه سبكسيربر سر سنگي نشست
گه سبكسير از سر صحرا گذشت
وان جواني صورت زيبا نمود
واي از آن صورت ،چه بي معنا گذشت
اين گل ماتم به گورستان شگفت
وه چه بيجا آمد و بيجا گذشت
وصف پيري نقش مرگ زندگيست
نقش بي رنگي كه دررويا گذشت
چون همه كار جهان اينگونه است
اي خوش آن رندي كه از دنيا گذشت
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا

اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد

گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا .

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

محبت دیگه معنایی نداره.الان مسخره ترین واژه محبته

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست،

هدف جنگیدن،

خون دادن و به خون غلتیدن است،

هدف پیروز شدن نیست،

که حریفی در این میانه نیست

زندگی نبرد بی پایان میان من و من است

گر چه هنوز مشخص نیست،

کین نبرد مدام بر سر چیست

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

براي آنان که چنين دوست میدارند ، خاک چندان وسيع نيست.اندوه کوهی نيست که از آن بالا رويم و گودالي نيست که در آن سر نگون شويم اندوه راه صافی است که از امروز به فردا ميرود . و من با تنهايی خود بلوری تراشيده ام به ابعاد جهان و آنرا در دريای اشک خود رها کردم...

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

برای خواندن جوک بر روی ادامه مطالب کیلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

من و غم

شبی غصه ها را صدا می کنم حساب دلم را جدا می کنم

چه دارم به جز یک دل سوخته دلی از شرار غم افرو خته

غم دل که جان را شرر می زند بدین سینه هر لحظه سر می زند

به هرکس که رو کردم او پشت کرد کف باز امید را مشت کرد

تبسم به رویش زدم اخم کرد رخ طفل جان مرا زخم کرد

ندا یم شنید ید و پنهان شد ید به پنهانی من نمایان شد ید

کسی در به روی دلم وا نکرد ز روزن کسی هم تماشا نکرد

نپرسید از من کسی درد مرا که چون می گذارم شب سرد را

من و غم دو همزاد دیرینه ایم من و غم دو همزاد دیرینه ا

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

نظر بدید   نظر بدید  نظر بدید   نظر بدید  نظر بدید

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

وقتی که به هم که میرسیم

سه نفریم

من وتو وبوسه

از هم که جدا میشویم

چهار نفریم

تو وتنهایی

من وعذاب

عشق...

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

 

 

با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد.

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |

<<:.به نام یکتا کارگردان فیلم زندگی . :>>

همه بغضشون گرفته

چرا بارون نمی یاد

مجنون مُرد از غم دوری

چرا لیلی نمیاد

روی ماهِش کجا پنهون شده

اون رفته کجا

چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمی یاد

نیتت رو واسه فال قهوه کردم

ولی حیف عکس چشمای قشنگِت

توی فنجون نمیاد

منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه

چرا از این دل دیونه یه کم خون نمی یاد

مگه تو بی خبری که موها مو پریشون میکنم

دل تو حتی واسه موهای پریشون نمی یاد

دلت از بس که سفیده و لطیفه مثل برف

از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود

تو اومدی

درارو بستم از اون وقت

دیگه مهمون نمی یاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که می خوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمی یاد

دو سه بار واسَت نوشتم مثل اینه می مونی

تو،تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمری اسیرتم، اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمی یاد

نمیگه کسی واسه مَرمَتِش فکری کنیم

هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنج و منم منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمی یاد

گاهی وقتا این قدر آبُ هوام ابری میشه

که قد اشکای من از دو تا دریا نمی یاد

گاهی با خودم میگم شاید بخواهد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمی یاد

اون که برای دیدنِش ستاره میشمارم

اهل نازه پس با یه خواهش آسون نمی یاد

توی نامه آخری کلی بهونه اُورده بود

مثلأ چون تشنه ان یاس های گلدون

نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود

به خاطر اون نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود

به خاطراون نمیاد

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت توسط امیرعلی | |


Design By : Night Skin