یک جرعه زندگی
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت
توسط امیرعلی | |
| Design By : Night Skin |





